چیزی ست همواره پنهان|سجاد ملکشاهی
امروز روز درخشانی برای نکردن توست روزی که میتوان آن را از یاد برد انگار اتفاق نیفتاده چون یک حفره که نمیتواند چیزی را...
Writing|Charles Bukowski
often it is the only thing between you and impossibility. no drink, no woman’s love, no wealth can match it. nothing...
ویرانی|شارل بودلر
در کنارم شیطان برای همیشه به خود میپیچد مثل هوای نامحسوس دور-و-برم شنا میکند همینطور که نفس میکشم، ریههایم را مثل...
1403-07-21|سجاد ملکشاهی
سر بریدهاش را روی تیزیهای نصبشده روی دیوار گذاشتهم. یکسر شبیه سری از میان همین دوره. بیشترین قسمت مصرفکننده اما...
1403-07-23|سجاد ملکشاهی
در تای او ریخته میشود در تای تن که گوشت تحریکپذیر است شق میشود و آبستن حوا-دث رانهای که حوا را حشری میکند مانند...
To The Reader|Charles Baudelaire
Folly, depravity, greed, mortal sin Invade our souls and rack our flesh; we feed Our gentle guilt, gracious regrets,...
The Carcass|Charles Baudelaire
Remember that object we saw, dear soul In the sweetness of a summer morn At a bend of the path a loathsome carrion On a...
The Albatross|Charles Baudelaire
Often to pass the time on board, the crew will catch an albatross, one of those big birds which nonchalantly chaperon a...
The Enemy|Charles Baudelaire
My youth was nothing but a black storm Crossed now and then by brilliant suns The thunder and the rain so ravage the...
تعقیب|سیلویا پلات
تعقیب در اعماق جنگل تصویر تو مرا تعقیب میکند. -راسین پلنگیست که در کمین من است: روزی مرگ مرا رقم خواهد زد؛ حرصش...
تکانههایی نابهنگام|سجاد ملکشاهی
برای عارفه سیاقی صورتم را بر آسمان چرخاندم صفحهای مشتق از حیات-نیستیست یا شکلی زیستشناختی که از مرگ فاصله میگیرد؟ و...
مرگ جا-نشدنی در گور|سجاد ملکشاهی
مرگهای آشویتس در اتاق بود روی صفحهی مغز بین فواصل روشن و خاموششدن گاز مرگهای دیگری در راه بود، در راه، درهای دیگری...
کفشها|چارلز بوکوفسکی
کفشها در گنجه چون زنبقاند، کفشهای من حالا تنها هستند، و دیگر کفشها با دیگر کفشها چون سگهای روندۀ خیابانها، و...
خاکسترهای مرگ...|چارلز بوکوفسکی
خاکسترهای مرگ تو را میچشم چارلز بوکوفسکی سجاد ملکشاهی شکوفهها لرزاناند آب ناگهان پایین سردستهای من است، آب ناگهان...
ایست موقت|چارلز بوکوفسکی
عشق بازی در معرض خورشید، در خورشید صبح در اتاق یک هتل بالاسر کوچه جا که مردان فقیر به جستن بطریها مشغولاند؛ عشق بازی...
مال من|چارلز بوکوفسکی
مثل یک توده گوشت لمداده. میتونم کوه تهی متعال کلهش رو حس کنم بااینوجود اون هنوز زندهس. خمیازه میکشه و دماغش رو...
کلمات|آن سکستون
مراقب کلمات باش، حتا شگفتآورترینشان. برای شگفتآفرینان به بهترین نحو عمل میکنیم، گاهی چون خیل حشرات حمله میکنند و...