امروز روز درخشانی برای نکردن توست
روزی که میتوان آن را از یاد برد
انگار اتفاق نیفتاده
چون یک حفره که نمیتواند چیزی را بیان کند
جز اینکه پرسیده باشد
امروز چه روزی ست
امروز چه چیزی ست که میتواند تو را تکهتکه کند
هوایی ست که در آن مرگ
شبیه ابهامی بر ماهیچه میپیچد
و عضلات شهوانی را
چون تکانهای در یک آن پدیدار میکند...
درخشانی امروز انگار اتفاق نیفتاده
و مرگ شبیه تنی ست که با خود به خواب میبری
به اتاقهایی در کلمات، و نام خویش را از یاد میبری
چون مغاکی که به خود چنگ میزند
و صدایی بیرون کشیده نمیشود
مگر اندامهای تکهپارهای از چیزهای گفتهشده
بدنهای عبور کرده، شمایل برجسته، گلوهای روز
با دوزهای مشخصی از هر چیز برای حرکت
برای رفتن و ایستادن، برای نرفتن و شق شدن
برای نشستن بر لبههای هستی، روی شکلهای استعلایی
روی تنههایی ضخیم از زبانی دوردست
روی چیزهایی با ویژگیهای تحریککننده
مثل وقتی که خون روی آسفالت پخش میشود
انگار بومی ست که نام تو را از یاد برده
انگار گوسفندی ست قربانی
در یک لحظهی تاریخی با نامی که در گلوها میپیچد
اما دیگر حیوانی ست که در صدایی انسانی قرار است چیزی بگوید قرار است ابزاری باشد برای یادآوری
وقتی که من چیزی احساس نمیکند
جز تصویری الکترونیک و جبری که به بدنها تزریق میشود برای ساخت یک دهان و چشم
برای گرامیداشت یاد و تمام چیزهایی که نابود میشود
چیزی برای گفتن نیست
چیزی که بتوان به آن چنگ زد
و آن را به حالت گلّههای مشتاق درآورد
گلّههای سرکوبشده با کلماتی بیگانه
که حتا یک زبان را به دشواری تلفظ میکنند
و هنوز با نوشتن غریبهاند
اما با توحش طبیعت چنان خو گرفتهاند
که در کشمکشی میان انسان و حیوان در تعلیقاند
نبردی که هر روز جاری ست
مانند غروبی که چیزی را به یاد میآورد
بوسهای را که زیر لبت پنهان بود
و در اتاق به زبان آوردیم
مانند آغوشی که از پستانهای تو منتشر میشد
چیزی ست همواره پنهان
که مایل است آشکار شود
چون روزی که برای کردن تو آفریده شده...
سجاد ملکشاهی
3 بهمن 1403